مادرم ,اتاق بیمارستانجک کوورکیان (آل پاچینو): [مادرم] یه بار بهم گفت: تصور کن، جک، بدترین دندان‌درد توی دنیا. حالا تصور کن اون دندون‌درد، توی تمام استخوان‌های بدنت باشه. این چیزی بود که داشت براش اتفاق می‌افتاد. اون مادرم بود، زندگیم رو وقفش کرده‌بودم… پس، آه…یادمه توی اتاق بیمارستان بودیم، یه اتاق بیمارستان تنگ، یه پنجره‌ی کوچولو روی یه دیوار قرمز، این نمایی بود که باهاش روبرو می‌شد. و همه‌ی دکترا دور مادرم می‌گشتن و سعی می‌کردن زنده نگهش دارن. و من… قادر به کمک نبودم، بی هیچ قدرتی. بی‌فایده و ناتوان… و… و حس کردم… گم شدم… گم شده‌بودم… این، حسی بود که داشتم…

منبع اصلی مطلب : پوچ
برچسب ها : مادرم ,اتاق بیمارستان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت :